سلام به تمام دوستانه عزيزم،تو اين پست نمی خوام مثل ساير مطالب قبلی براتون از يه سری راه برای داشتن زندگی بهتر و شادتر بنويسم بلكه ميخوام از يه حسی كه توی يه لحظه بهم دست داد و باعث شد كه خدا رو از صميم قلب شكر كنم حرف بزنم. ساعت حدود دوازده و نيم دیشب بود و من تو حياط ايستاده بودم و داشتم با خودم فكر می كردم كه دنيا چقدر عوض شده، ديگه به هيچكس نمی شه اعتماد كرد و حرف دلتو بهش بزنی كه يه دفعه چشمم به آسمون افتاد. آسمون صاف بود و پرستاره، خيلی قشنگ بود. راستش فكر كنم بعد از خدا فقط آسمونه كه می تونه دردل آدما رو تو خودش به صورت يه راز نگه داره، تازه هم دل آدما رو با اون همه صفا و قشنگی كه داره آروم می كنه هم با سوسوی ستاره هاش بهشون اميد می ده. اگه آدما هم مثل آسمون صاف و ساده بودن ديگه هيچ غمی تو دنيا نبود ولی حيف.....
همه اين حرفا رو گفتم واسه اينكه بدونين با داشتن يه دل پاك و ساده و به دور از زرنگی و كلك هم ميشه يه عمر شاد و موفق زندگی كرد. الان كه نزديك سال جديده به حرفام فكر كنين می دونم كه شما هم تو زندگی همين رو می خواين.
بی ترديد همه انسانها در برخی لحظات زندگی ممكن است چنان دچار افسردگی مقطعی شوند كه اصطلاحا دل و دماغ كار كردن را از دست بدهند، يا اين كه ذهن و روان آنها برای پذيرش مسايلی در اين حالت ياری شان نكند. افسردگی های خاطر، معمولا توام با ناهنجاريهای فكری و رفتاری است كه در بيشتر مواقع برای شخص افسرده ناشناخته است. در مورد ناراحتی های جسمی و دماغی،اطبا مساله ای به نام تغيير رژيم پيشنهاد می كنند، بد نيست كه ما هم برای درمان افسردگی به يك نوع تغيير رژيم متوسل شويم.
زمانی كه به افسردگی خاطر دچار می شويد، بلافاصله درصدد يافتن دليل آن نباشيد و به آن فكر نكنيد. سعی كنيد فكرتان را به مساله ديگر، سوای آنچه باعث افسردگی شما شده، مشغول كنيد و خود را به كاری سرگرم سازيد كه برای تان دلچسب است. هر چه اين كار و فكر نشاط آور باشد نتيجه آن در مبارزه با آن حالت سودمندتر است.
در زمان ابتلا به افسردگی، بی تامل از محلی كه نشسته ايد خارج شويد و بعد از تغيير محل، سعی كنيد به كارهای مفرح جسمی، نظير ورزشهای سبك بپردازيد. چنان چه اين مساله را امتحان كنيد، خواهيد ديد كه پس از چند لحظه چنان در بازی و ورزش غرق شده ايد كه نگرانی و افسردگی خود را از ياد برده ايد و هيجان ناشی از بازی و ورزش مجالی برای ادامه افسردگی تان باقی نگذاشته است.
بايد توجه داشته باشيم كه مغز نيز چون ساير اندام بدن دچار خستگی می شود و بيشتر بر اثر همين خستگی است كه افسردگی به انسان عارض می گردد. براي علاج ذهن خسته: هيچ چيز بهتر از قدم زدن در هوای آزاد نيست. عوامل ديگری نظير استفاده از نور خورشيد، طبيعت زيبا و معاشرت با دوستان همدل نيز در برطرف كردن خستگی مغزی موثر است. وقتی با ايجاد تغيير در شرايط موجود تان، افسردگی خود را رفع كرديد، متوجه خواهيد شد كه ديگر آن آدم سابق كه نگران و نوميد بود نيستيد، و به علت تغيير وضع، نيرويی را در خود احساس می كنيد كه شما را به انجام بسياری از كارها قادر خواهد ساخت.
به تضادها فكر كن. وقتی كه در طبيعت، در وجود انسان، در خلق و خوی بشر و به طور كل، در هستی كنكاش می كنيم متوجه می شيم كه دنيا مملو از ضد و نقيص هاست و تقريبا می شه گفت كه هيچ چيز مطلقی روی زمين وجود نداره مگر در كنار متضادش، و اون وقت ديگه مطلق نيست. در اصل هر چيزی در كنار متضادش معنا پيدا می كنه: اگه تاريكی نباشه، نور بی معناست. برای درك خوبی، بايد بدی ها رو ديد و شناخت. اگه زشتی وجود نداشت، زيبايی ها به چشم نمی آمدن. صبر و شتاب هر دو با هم و به موقع خود برای زندگی ضروری هستن. می شه به عشق فكر كرد و تنفر رو در نطفه از بين برد. و در آخر، هر اومدنی يه رفتنی داره، مهم رد پايی است كه بر جا گذاشتيم، كارهايی است كه كرديم، جاهايی است كه رفتيم، راهيه كه برای زندگي مون انتخاب كرديم . . . پس حواس مون به تضاد ها باشه. نقص ها و بدی ها وجود دارن، همون طور كه خوبی ها. نمی توان منكر وجود هيچ كدوم شد. نبايد غصه نقص ها و بدی ها رو خورد بلكه بايد اونا رو شناخت، قبول كرد و پشت سر گذاشت تا به جنبه های خوب زندگی رسيد. در اون لحظه است كه می شه مزه خوبی ها رو درك كرد و به سادگی ازشون نگذشت.![]()
نمی دانم چرا بهترين لحظه های جوانی...
در فكر و خيال هدر می رود؟
در التهاب يافتن راهی
برای گفتن يك جمله به آن كه دوستش می داری
كه: ناخواسته عاشقت شده ام
سعی كن بفهمی!!!!!
چند هفته ای بود كه احساس سردرگمی می كردم، چون مشكلات زيادی راتحمل كرده بودم و حالا خسته بودم. با هر كس كه حرف می زدم و هر جا كه می رفتم اين حس دردآور با من بود. به محض اينكه تنها می شدم به درگاه خدا شروع به داد و فرياد و گله می كردم ولی خالی نمی شدم. تا شبی كه روی تراس لباس پهن می كردم، چشمم به ماه و ستاره های ريز و درشت روی دامن سياه شب افتاد. چقدر بی صدا سوسو می زدند. نمی دونم چه حسی به من دست داد كه ناخودآگاه خسته و مطيع نشستم. در سكوت محض نگاه كردم و گوش دادم. بهترين دقايق رو سپری می كردم چون وجود خدا رو فقط برای خودم درك می كردم. همان جا بود، نزديك و دست يافتنی، صحبتی بين ما رد و بدل نشد. فقط سكوت بود و قطرات اشك بر پهنا صورتم. آرام شدم، آرامتر از كودكی در آغوش مادرش، آزاد و رها، سبك و لبريز.
چند روز بعد از اين ماجرا به طور اتفاقی اين مطلب را در كتابی خواندم: چنان چه با شدت تمام راز و نياز می كنيم ولی احساس ارتباط روحی و معنوی مطلوب نداريم شايد وقت آن رسيده كه كمتر فرستنده باشيم و كمی بيشتر گوش دهيم. شايد خداوند منتظر فرصتی است تا با ما صحبت كند، اما هرگز قادر نبوده به واسطه ترافيك بالای پيام های فرستاده شده ما، حتی يك كلمه.
حالا می فهمم كه چرا افراد با تجربه مثل پدر بزرگ و مادر بزرگ ها بيشتر اوقات مهر سكوت برلب های شان نقش بسته است چون آنها به رمز سكوت پی برده اند.![]()
تا به حال چند نفررا ديده ايد كه با اشتياقی شورانگيز و وصف نشدنی فعاليتی را شروع كرده اند، اما پس از مدتی كه با واقعيت ها و موانع كار رو به رو شده اند به تدريج سرد شده و ديگر اشتياقی برای ادامه مسير ندارند. اين افراد گاهی اوقات در اثر يك اتفاق، مثل صحبت كردن با يك دوست، شركت كردن در يك كلاس آموزش تكنيك های موفقيت يا يك تفكر آنی و لحظه ای به يكباره انگيزه بسيار بالايی برای موفق شدن پيدا كرده اند. اما نكته اين جاست كه اين گونه افراد اغلب نمی دانند كه مسير موفقيت يك جاده تمام آسفالت نيست و گاه بايد از پيچ و خم های بسياری برای رسيدن به مقصد نهايی گذر كرد.
روان شناسان معتقدند كه ابتدا آن چه در ذهن شكل می گيرد يك تخيل است و پس از مدتی آن تخيل تبديل به آرزو و سپس آرزو به اميد و آن گاه اميد در صورت استمرار به اشتياق سوزان تبديل می شود. اشتياق، سوخت لازم برای موفقيت است. برای نمونه انسان برای رسيدن به موفقيت همان قدر نيازمند شور واشتياق است كه اتومبيل به بنزين برای حركت.
واقعيت اين است كه ما شور و شوق خود را به دليل شكست های كوچك و لازمی كه در مسير مبارزه درست، به آن برمی خوريم از دست می دهيم و چون فراموش می كنيم كه شوق يك نيروی برتر است كه به سوی پيروزی نشانه می رود می گذاريم از دستمان برود، و بدون آن كه بفهميم، به اين ترتيب معنای حقيقی زندگی مان را از دست داده ايم.
شايد گفته شود كه از دست رفتن اشتياق امری غيرارادی و خارج از كنترل بشر است. اين گفته شايد برای افراد معمولی درست باشد ولی برای انسان هايی كه مايلند سررشته همه امور را در دست داشته باشند، فقط يك بهانه است.
استادی در شروع كلاس درس، ليوانی پر از آب برداشت و آن را بالا گرفت تا همه ببينند. سپس از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، استاد گفت: من بدون وزن كردن نمی دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است، اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ يكی از شاگردان گفت: دست تان كم كم درد می گيرد. استاد گفت: حق با توست. حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم: چه؟ شاگرد ديگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گيرند و فلج می شوند و مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد. همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلی خوب است. ولی آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه! استاد ادامه داد: پس چه چيزی باعث درد و فشار عضلات می شوند؟ در عوض چه بايد بكنم؟ شاگردان گيج شدند. يكی از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد! استاد گفت: دقيقا، مشكلات زندگی هم مثل همين است اگر آن ها را چند دقيقه در ذهنتان نگه داريد اشكالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنيد درد می كشيد، اگر بيشتر از آن نگه شان داريد فلجتان می كنند و ديگر قادر به انجام كاری نخواهيد بود. فكر كردن به مشكلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است كه در پايان هر روز و پيش از خواب آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمی گيريد.
دوست من يادت باشه كه ليوان آب را همين امروز زمين بگذاری، زندگی همين است.
همه می دونند كه:
آدم نمی تونه همه رو از خودش راضی كنه.
آدم نمی تونه همه كارها رو با هم انجام بده.
آدم نمی تونه همه چيز رو به خوبی انجام بده.
آدم نمی تونه همه كارها رو بهتراز همه انجام بده.
پس:
آدم بايد بدونه واقعا كيه، و همون باشه.
آدم بايد تصميم بگيره مهم ترين چيز چيه، و همون چيز رو انجام بده.
آدم بايد توانايی هاش رو بشناسه، و اونا رو به كار بگيره.
آدم بايد ياد بگيره با ديگران رقابت نكنه، چون كه هيچ كس توی ميدون مبارزه نيست كه بخواد مثل اون باشه.
اون وقت:
آدم ياد گرفته كه بی همتا بودن خودش رو قبول كنه.
آدم ياد گرفته كه مهم ترين ها رو تعيين كنه و تصميم بگيره.
آدم ياد گرفته كه با نقاط قوت و ضعفش زندگی كنه.
آدم ياد گرفته كه اين حقشه كه خودشو محترم بدونه.
آدم بايد جرات باور اين رو داشته باشه كه:
يك آدم بی نظير و فوق العاده است.
توی تمام تاريخ حادثه ای است كه فقط يك بار اتفاق می افته.
زندگی مساله ای برای حل كردن نيست، بلكه يك هديه است برای دوست داشتن.![]()
نوشدارويی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل اين زودتر می خواستی حالا چرا
عمرما را مهلت امروز و فردای تو نيست من كه يك امروز مهمان توأم، فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمرهای كوته بی اعتبار اين همه غافل شدن از چون من شيدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زير افكنده بود ای لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان می كند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين خامُشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا
شهريارا بی حبيب خود نمی كردی سفر اين سفر راه قيامت می روی، تنها چرا
